پیام سلام مجله آموزشی سرگرمی سینمایی » خواندنی ها » خاطره ای خواندنی از دوران کودکی گوگوش

خاطره ای خواندنی از دوران کودکی گوگوش

خواندنی ها | ۲ آذر۱۳۹۵ | 2627 بازدید | نظرات

یک شب در آبادان، آن سال‌ها که هنوز بچه بودم، مارتیک برایم تعریف کرد که آن سال‌ها را بخاطر دارد، چون مارتیک بچه آبادان است، همه مردم به صحنه چشم دوخته بودند، پدرم رقص کنان به‌دنبال ِ من می‌آمد، هر دو روی صحنه می‌دویدیم که ناگهان چوب‌های زیر ِ پای پدرم شکست و نیمی از تن پدرم به پایین افتاد، من ضمن ِ اجرای برنامه هم خنده‌ام گرفته بود وهم نگران ِ پدر بودم، ولی حق نداشتم حرفی و حرکتی بکنم با اشاره او رقص را ادامه دادم، درحالی‍‎که دلم می‌خواست از ته دل بخندم یا حتی به سراغ ِ پدرم بروم او را کمک کنم…
این خاطره‌ها هنوز در ذهن ِ من مانده، حتی خاطره‌های کودکی‌ام از ۴ سالگی که روی صحنه کافه باستانی بودم، کافه باستانی درون ِ یک باغ بود، که مهوش هم در آن برنامه داشت. در جاده قدیم شمیران بود، من چون کوچک اندام بودم، روی صندلی نشسته و جلوی میکروفن می‌خواندم، آن زمان در اطراف ِ صحنه، چراغ‌هایی روشن بود، که روی ظروفی فلزی شفاف قرار داشت و ملخ‌ها را جذب می کرد. من در یک لحظه فراموشم می شد دارم روی صحنه می‌خوانم و به‌دنبال ملخ ها می دویدم، و اگر فریاد پدرم در نمی‌آمد، من در آن عالم غرق می‌شدم. در واقع من کودکی‌هایم، بازی‌هایش، زندگی ساده و بی‌خیالی‌هایش را روی صحنه جستجو می‌کردم ….

عکس, خاطره ای خواندنی از دوران کودکی گوگوش


مطالب پربازدید

امروز سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

نظرات