پیام سلام مجله آموزشی سرگرمی سینمایی > خواندني ها > هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

خواندني ها | ۱۴ آبان۱۳۹۵ | 40 بازدید | نظرات

خسرو معتضد یا (اشتباه هفته)

یادداشت جنجالی خسرو معتضد مورخ تلویزیونی و سرشناس در روزنامه وطن امروز راجع به صدف طاهریان، بازیگر و مدلِ مهاجر ساکن در ترکیه که همراه با توصیه های اخلاقی بود، واکنش های زیادی را در فضای مجازی به دنبال داشت. صدف طاهریان هم در واکنش گفت: “به چه زبانی صحبت می کنید؟” کلید مساله همین جمله طاهریان است.

اصولا وقتی قرار است در مورد موضوع خاصی صحبت کنیم یا بنویسیم عرف بر این است که مختصات موضوع را بشناسیم و به طور خاص به مسائلی بپردازیم که در ارتباط مستقیم با آن موضوع قرار دارند. مثلا وقتی قرار است در مورد شکل بازی یک تیم فوتبال حرف بزنیم، میزان دوندگی بازیکنان، سیستم مورد استفاده، پاسکاری و…را مضمون صحبت قرار می دهیم. نمی شود در مورد یک تیم فوتبال نوشت و آسیب شناسی را محدود به رنگ پیراهن کرد، گرچه که شاید رنگ پیراهن جذاب تر باشد و مخاطبان بیشتری را دنبال خودش بکشاند؛ چون رنگ را همه در هر سطحی درک می کنند ، سیستم و آنالیز حوصله ی مخاطب را می خواهد و تسلط نویسنده و یا سخنران را.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

غرض از این مقدمه ی طولانی، نقد رفتار ناصحیحی است که چند وقتی است در مباحثات ایرانی مد و فراگیر شده؛ فرافکنی و مغلطه و بحث خارج از موضوع. جناب خسرو معتضد در مورد خانم بازیگری حرف زده که رفتاری خلاف عرف جامعه ایرانی داشته و تصاویری هنجار شکن منتشر کرده است. توصیه های معتضد ظاهرا منطقی است؛ کلاس بازیگری برو و زبان یاد بگیر. دلسوزانه و مشفقانه هم نوشته شده، اما چرا جنجال به پا کرده است؟

چون افکار عمومی، لزوم طرح چنین مساله ای در چنین مقطعی توسط چنین شخصی در آن رسانه را نمی فهمد! اصلا چرا و بر چه ضرورتی باید در مورد بازیگری حرف زد که اینجا نیست و دیگر متعلق به دنیای ما نخواهد بود – زیرا قطعا منطقا امکان بازگشتش به کشور فراهم نیست( اگر بود هم مهم نبود زیرا کیفیت قابل ملاحظه ای نداشت و بی اندازه معمولی بود) طاهریان تکلیفش مشخص است و داستانش تمام شده. حال چه اتفاقی افتاده که نقد وضعیت او لازم و واجب شده است؟ حالا اگر قلم دلسوزانه ی معتضد چنین ضرورتی را تشخیص داده که دیگران از دریافت آن ناتوانند، مساله ی بعدی این است که چگونه متوجه نشده که رفتار بازیگر هنجار شکن اصولا رفتار مبتنی بر مدلینگ است، نه بازیگری، و اصلا معیارهای نقد وضعیت او به کل فرق می کند.

نقد طاهریان و رفتار نابهنجارش را باید خاص کرد به دنیای رفتار و زبان بدن و عوامل روانشناختی – جامعه شناختی میل به برهنگی (چون مساله ی اصلی برهنگی و سوژه، بدن اوست که در معرض دید قرار گرفته). او در جهان سرمایه داری با ابزارهای آن، از سلطه بر بدن اش استفاده می کند (امری که به عنوان یک شغل و پیشه در فرهنگ غربی جا افتاده است و چرخه مالی دارد و تابع عرضه و تقاضا)

مدلینگ بعضا تصاویری تولید می کند که به هیچ وجه با ذهنیت و فرهنگ ما سازگار نیست اما اگر میخواهیم رفتار طاهریان را تحلیل کنیم باید در مفاهیم رشته هایی مانند علوم رفتاری – جامعه شناسی تمدن ها و رسانه عمیق تر شویم و از جنبه تسلط بر ابزار بدن مساله را بررسی کنیم ( دانش پیشرفت می کند و طول عمر، تناسب اندام و زیبایی هر روز مقوله ی قابل اهمیتی می شود- در مجموع توجه بیشتر به بدن نسبت به اعصار پیش)

پشت حرکت معتضد حتی شاید نیت خوب و درستی هم بوده، اما این فرآیند بیراهه است. چون مطابق مد فراگیر مباحثات جامعه ایرانی بیشتر حاشیه ای، جنجالی و سطحی و پر از فرافکنی است از طرفی صرفا خیر بودن نیت، نباید موجب عمل شود. البته که نباید فراموش کرد که هرکسی حق دارد درباره هر موضوعی نظرش را بیان کند، خوشبختانه شبکه اجتماعی هم که این روزها امکان انتشار عمومی آن را فراهم کرده است.


پزشک تبریزی یا (شایعه هفته)

پزشک تبریزی که چندی پیش به دلیل کمک به بیماران بی بضاعت و تجویز تصنیف هایی از شجریان و سالار عقیلی در شبکه های اجتماعی مطرح شده بود، دوباره خبرساز شد. مرگ اعضای خانواده پزشک تبریزی که احتمالا به دلیل خوردن غذای نذری مسموم به قرص برنج بوده، حالا تصویر قبلی از او را مخدوش کرده است و بعضی رسانه های رسمی حتی خبر از بازداشت و اعتراف وی به قتل خانواده اش خبر دادند. اما به دلیل آنکه مقامات انتظامی هنوز هیچ خبر رسمی در این باره نداده اند، نمی توانیم این موارد را تایید یا تکذیب نماییم.

مساله ی پزشک تبریزی نمونه تمام عیار از یک اتفاق مورد پسند برای شایعه سازان است. در واقع افت و خیز ماجراهای این پزشک، تمام شرایط مطلوب برای شایعه پردازی را دارد. در راس این مطلوبیت، وجود دو عنصر«ابهام» و «اهمیت عام» است. اتفاقاتی افتاده که هنوز کسی به قطعیت نمی داند چیست و فعلا هیچ رسمیتی از جانب نهادهای ذی ربط ندارد. از طرفی در سطح گسترده در میان عموم مردم اهمیت دارد، چون همین پزشک چندی پیش به خوشنامی شهره شده بود اما حالا در تیررس یک سری شایعات هولناک و منفی قرار گرفته است،  شایعاتی که با توجه به قدرت فرهنگِ شفاهی در جامعه ایرانی و از طرفی جنجال پسندیِ شبکه های اجتماعی زود به اوج می رسند و زودتر سقوط می کنند.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

حالا وقتی داستان مورد پسند شایعه سازان دراماتیک هم باشد که چه بهتر! متهم پزشک است. از قشری که این ماه ها تحت هجمه ی فراوانی قرار دارند. هم اشتباهات زیادی داشته اند و هم مردم دل خوشی از آنان ندارند و اصلا شرح حال یک سقوط تراژیک شده اند. تصور کنید به جای پزشک به عنوان مثال با یک کفاش مواجه بودیم، داستان یکی از مهم ترین نقاط جذابیت ش را از دست می داد. این پزشک در آن نسخه ی قابل توجه اش تصنیفی از شجریان تجویز کرده بود! کمی کمیک است، اما خب واقعیت دارد که هر چه با نام شجریان گره بخورد، بیشتر از آن چه فرهنگی شود، سیاسی است. حداقل بعد از اتفاقات سال ۱۳۸۸ این گونه بوده. مثلا فکر کنید جای شجریان در آن نسخه آهنگی از حامد زمانی تجویز می شد، بی گمان اصلا شکل انعکاس خبر در رسانه ها تفاوت داشت و داستان جور دیگری شایع می شد.

مورد بعدی اما غذای نذری است، برچسبی که به یک قیمه ی ساده هویت جداگانه ای می دهد. نذر و نیاز و دادن خرج و قربانی،آمیخته با فرهنگ تشیع است. اوج این رسم، ایام عاشورا رقم می خورد. غذاهای نذری جایگاهی دارند که یک لقمه اش را هم کلی وزن و اعتبار می دهد. این که خانواده پزشک تبریزی با غذای نذری مسموم شده اند خودش بعد دیگری از داستان است که هم جذابش می کند و هم با ایجاد تعلیق و معما بر ابهام آن می افزاید.

موارد ذکر شده خاص پرونده ای است که خودش در ماهیت جذاب است. صرف این که کسی فرضا به اطرافیانش آسیب بزند (اگر این شایعات صحت داشته باشد)، کلی ابهام برانگیز و مهم است. تبریزی و اصفهانی و شمالی هم ندارد، هر جای دنیا و از هر رسته و دسته و مسلکی، قتلِ پیوندهای عاطفی اتفاق عجیبی است که اگر رسانه ای شود، فقط نهادهای اطلاع رسانی معتبر و شفاف می توانند از بسط منفی آن جلوگیری کنند. غیبت این نهادها فضا را برای «شایعه» باز می کند و «شایعه» در ضعیف ترین شکلِ خود، ایجاد حاشیه و اضطراب می کند.


ابوالقاسم طالبی یا (غیرهنری هفته)

«یتیم خانه ایران» ساخته ی ابوالقاسم طالبی (کارگردان فیلم قلاده های طلا) در سینماها اکران شد، در روز اول افتتاحیه فوق العاده ضعیفی داشت و در پردیس اریکه ۱۰٫۰۰۰ تومان فروخت. سپس درهفت افخمی نقد که نه، اما ستایش شد و این روزها به یک فروش قابل توجه رسیده است. «یتیم خانه ایران» مصداق خوبی برای توصیف سینمایی است که سیاسی شده است.

بخشی از وظیفه  فرهنگ و هنر در یک جامعه  ایجاد آگاهی است و روان سازی چرخه های فکری جامعه. سینما تاثیر گذارترین محصولات فرهنگی و هنری است که می تواند فکر بسازد، خنثی باشد و یا خراب کند. طبیعتا استقلال سینما تنها راه چاره برای تولیداتی است که فارغ از هر جریان و شانتاژی راه خود را بروند و در سالن های تاریک روشنگری کنند؛ اتفاقی که حداقل در سینمای ایران در آن شکل ایده آلی بلکه در شکل حداقلی هم نمی افتد. غالب تولیدات ما عمدتا کم محتوا و خنثی است و سینمای ایران در این سال های اخیر، سیل فیلم هایی است که می آیند و می روند و اگر نباشند هم اتفاق خاصی نمی افتد.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

در این میان اتفاق بدتر وجود فیلم هایی است که سفارشی هستند و کاملا تحت لوای دسته بندی های سیاسی (فرهنگ از شرایط تاثیر می پذیرد اما دستور نمی گیرد). در واقع سینما نه تنها نمی تواند در فراغت، فرهنگ سازی و خلق هنری کند بلکه سفارشی می شود و در جهت قبض و بسط تئوری های مختلف نقش ایفا می کند؛ یعنی همه عوامل سرباز تفکری می شوند که قدرت یا ثروت دارد. مراد ما اینجا ابوالقاسم طالبی و فیلم مورد بحث نیست، او هم مثل بقیه حق دارد فیلم بسازد. این داستان ها حیدری و نعمتی ندارد، همه را درگیر خودش کرده است؛ معدود فیلم هایی هستند که راه خودشان را می روند و حرف خودشان را می زنند، نه دیگران پشت پرده را. «یتیم خانه ایران» و «اخراجی ها» هیچ تفاوتی با فیلم تجربی و فرم گرایِ سیاهِ یک روشنفکرنمای عاصی ندارد، هر دو به یک فاصله از ماهیت اصلی سینما و به طور عام تر هنر یعنی «سرگرمی» ایستاده اند.

هنر سفارش پذیر نیست، هنر امر خلاقه است؛ ترکیب جوشش و کوشش. جوششی که از سفارش پدید بیاید، نمی تواند با مخاطبش ارتباط خوبی برقرار کند و نهایتا سوء تفاهم ایجاد می کند. بیننده امروز، تصنع یک هنر سفارشی را در تک تک دیالوگ ها و سکانس – پلان ها کشف می کند و توی ذوقش می خورد. ابوالقاسم طالبی و «یتیم…» صرفا بهانه ای برای گذر به این جریانات هستند و بحث ما مصداقی نیست؛ واکنش های قهر آمیز مردم به کارگردان «قلاده های طلا» فرصتی بود که در این نوشتار کوچک به این «پدیده» بپردازیم.


الهه کولایی یا (افشاگری هفته)

الهه کولایی طی گفت و گویی شجاعانه از وجود افراد سفارشی و رانتی در «لیست امید» خبر داد. گفت و گویی خلاف مصالح مخرب حزبی که پرده از رانت در فهرست چینی های سیاسی برداشت.

نخِ چند صدایی در اسفند ماه گذشته می رفت که پاره شود و یکپارچگی به معنای منفی فضای سیاست کشور را در برگیرد. گروه های اصلاح طلب برای حفظ حیات سیاسی خودشان شاید به اجبار و برخلاف رویه احزاب ایرانی، بیش از اندازه منعطف شدند و با نام هایی دور هم جمع شدند که سال های سال تصورش را هم نمی کردند؛ اتفاقی که اتفاقا در دنیای سیاست قابل پذیرش است و اصلا جزیی از سیاست است. این که مثلا نماینده ای مثل کاظم جلالی (از طیف علی لاریجانی) نامش در لیست اصلاحات بیاید سخت، اما قابل پذیرش است. مردم اما با درایت، تعقل و آینده نگری پذیرفتند که دنیای سیاست الزاماتی دارد که نمی شود با متر و معیارهای احساسی سنجید. الزامات و قواعد بازی را پذیرفتند و پای کار آمدند و سرنوشت شان را مهم تر از هرچیز دانستند و میزان مشارکت قابل توجه و فضایی زنده و پویا را رقم زدند.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

اما سیاسیون چه کردند؟ آیا آن ها هم مانند و هم وزن مردم رفتار کردند؟ مردمی که آمدند و رای دادند و اعتماد کردند، توقع دارند وقتی به یک لیست ۳۰ نفره که شاید اکثرشان را نمیشناسند رای می دهند و ائتلافی رفتار می کنند، حداقل هایی از استانداردهای یک فرآیند سیاسی صحیح را دریافت کنند. حیف است دور اندیشی مردمی که سخت اعتماد می کنند را، راحت خدشه دار کرد.

آزمون و خطای افراد مختلف برای عضویت در یک فهرست و میزان وفاداری آن ها به برنامه های آن لیست و شعارهایی که روی پیشانی آن نقش بسته، بی نهایت مهم است، چون خدشه در آن می تواند مردم را از حضور در انتخابات و مشارکت سرد کند. نمی شود هر اسمی پای هر تیتری بیاید؛ قاعده این است که افراد مستعد برای کار تشکیلاتی و حزبی بر اساس ساز و کاری از پیش تعیین شده و با برنامه، شناسایی و در یک دوره زمانی چندساله و در بزنگاه ها و مسئولیت های مختلف مختلف سنجیده شوند و میزان مطابقت ادعاهای آن ها با توانایی هایشان اندازه گیری و با معیارها و برنامه های آن تشکیلات مقایسه شود.
پس از گذر از سال ها و فرصت های حیاتی، پاسدارانی دست چین شوند که به غایت وفادار و موظف و متعهد به ایفای نقش سیاسی باشند و بتوانند حیات موثری برای حزب، کشور و در نهایت جامعه رقم زنند. باور کنید هیچ کجای دنیا میزان وفاداری افراد به برنامه های حزبی را در مجلس و یا شورا ( ماجرای رای الهه راستگو، عضو اصلاح طلب شورای شهر و رای وی به قالیباف) نمی سنجند. مجلس و شورا جای کسب تجربه و شناسایی نیست، جایی است برای تصمیم گیری افرادی قوام یافته و قابل تکیه.

آدم های سیاسی تا رسیدن به ویترین سیاست و کسب منصب، باید از گذرگاه ها و پیچ های زیادی گذر کرده باشند تا پیچش های رفتاری شان قابل شناسایی باشد. این که افرادی گمنام و ناکارآمد با پول و رانت برای خود در یک فهرست سیاسی مهم جایگاه می خرند، یعنی پایین کشیدن جایگاه رجل سیاسی و چاقوزدن به تن نحیف اعتماد به سیاستمداران در جامعه ایرانی.

مردم شاید بپذیرند بنا به مصلحت اصولگرایی به نام جلالی به عنوان اصلاحا طلب بیاید، اما نمی پذیرند کسی به نام اصلاح طلب بیاید و طور دیگر رفتار کند، آن رفتار یک تاکتیک است و این رفتار یک بی ملاحظه گی و در سطحی بالاتر خیانت. باید درود فرستاد به خانم کولایی که ملاحظات بعضا مضر حزبی را کنار گذاشت و صرفا برای خوشایند هم حزبی ها رفتار نکرد و گفت آن چه که دیگران نمی گویند.


مرتضی احمدی یا (شهروندِ باهویت هفته)

به مناسبت زادروز هنرمند فقید سینما، تلویزون و دوبلاژ.

مرتضی احمدی تا روزهای آخر عمرش سراپا برای حفظ فرهنگ فولکلور تهران تلاش کرد، تهران شهری که روزگاری گفته بودند انار ندارد اما انار که بماند، حالا آبرو هم ندارد. نه تنها تهران که هیچ شهری دیگر از گذشته هایش چیزی برای عرضه ندارد، نه به ساکنانش و نه به توریست هایش. تهران را اتوبان هایش تکه تکه کردند و ارتباط محله هایش قطع شد، دیگر کمتر جایی، کوی و برزن است و بوی محله می دهد. انگار که یک شیمی درمانی ناموفق به جان یک بیمار سرطانی انداخته باشند، روز به روز تهران از فرهنگ خودش فاصله گرفته است؛ و حالا مشتی محلات منفک از هم دارد که مثل یک مجمع الجزایر کنار هم به زیست خود ادامه می دهند.

مرتضی احمدی اما به مثابه یک جامعه شناس با زنده کردن اشعار کوچه و بازار و فرهنگ و باورها و رسوم مردم عامه تهران قدیم به درستی با استفاده از ابزار فراگیر «ترانه» در پی پیوند زدن اعضای بدن این بیمار رنجور بود. او البته که بازیگر توانمندی بود، آرایشگاه زیبا و کلاه قرمزی …اما نکته ی منحصربه فرد کارنامه ی فرهنگی – هنری اش تلاشی بود که برای زنده نگه داشتن فرهنگ تهران می کرد. جمع آوری ترانه های روحوضی و تلاش برای پرسه در حال و احوال تهرونیای قدیم از جمله ی این کارنامه ی درخشان بود.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

یادِ گذشتگان اگر سراسر حسرت و نوستالژی زده باشد فایده ای ندارد. بهتر است بگردیم و ببینیم چه چیزهایی یک نام را ماندگار می کنند. سعی مرحوم مرتضی احمدی در پیوند فرهنگ گذشته به مشغله های امروزی و ایجاد تعادل میان روزمرگی و اصالت، الگویی است که همه ی آن هایی که در فرهنگ سازی، قلم و صدا و تصویر و سازشان نفوذی دارد بهتر است آن را پیشه کنند. پیاده روها و سینماها و هر روز آدم ها در هر لحظه ای حامل مضامینی است که در گذر ایام فرهنگ و رسوم مردمان یک جغرافیا می شود، همان که در سرگشتگی تکیه گاه می شود و در گذر زمان هویت می سازد و اصالت می بخشد. مرتضی احمدی از معدود آدم هایی بود که قدر لحظه های آدم ها را می دانست. روحش شاد.

پی نوشت: البته که در این میان، تمام آنچه گفتیم جنبه یِ ذهنی قضیه بود و از جانب مردم و قشر فرهنگ. حفظ این روح شهری یک جنبه «عینی» و فیزیکال و طرف دولتی هم دارد که بر عهده شهرداری ها و سازمان میراث فرهنگی است که از این موضوع صحبت نکنیم بهتر است.


سردار آزمون یا (استعداد هفته)

در لباس روستوف به آتلتیکو مادرید گل زد و چند ساعت بعد خبر محرومیت یک جلسه ای او در لباس تیم ملی منتشر شد.

سردار آزمون کلا بوی موفقیت می دهد و خیلی یاد آور علی دایی است. بعد از مدت ها انگار یک مهاجم شش دانگ بین المللی داریم. دایی و کمی بعد هاشمیان و حالا سردار آزمون.  دومی اما یک تفاوت عمده داشت خیلی سمپات نبود و از فرط بی حاشیه ای جلب توجه نمی کرد وگرنه هم در تیم ملی موفق بود و هم در لیگ آلمان؛ اما سردار به نوعی بیشتر شبیه دایی است. ظهور او حال خوبی نصیبمان کرده است و این که به یکی از قوی ترین دفاع های دنیا نفوذ می کند و خیلی خونسرد و پخته گل می زند یا این که در مقابل تیمی مثل کره گل می زند و بازی را در می آورد، آن هم در این سن و سال! لذت بخش است اما خب نه تماما.

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

حال بدی که درخشش آزمون به جانمان می اندازد، یادآوری شرایطی است که نمی تواند از استعدادهایش کاملا بهره بگیرد و آن ها را به جایی که نفع همگان است برساند. معلولِ سیستم معیوب و رانتی و کم حوصله ای که اصلا جایی برای شناخت استعدادها ندارد و دائما در حال هرز کردن آدم ها و فرصت هاست. فراموش نکنیم اگر سردار آزمون خانواده متمول و با نفوذی نداشت، پس از دیپورت شدن از سپاهان نه راهی به روسیه پیدا می کرد و نه در زمین اتلتیکو این گونه هنرنمایی. موفقیت آزمون حال متضادی می سازد؛ داریم و قدر نمی دانیم! حیف و افسوس.
چهره هشتم – ختم کلام: محمدرضا گلزار که این روزها پس از ۴ سال دوری، تصویرش بر سردر سینماها دیده میشود در ویدئویی در جریان یک مصاحبه گفت: “نام من پرتکرارترین واژه ای است که مردم ایران روزانه بر زبان می آورند”. عده ای به گلزار و خودشیفتگی اش تاختند و عده ای او را محکوم کردند به اینکه بازی نابلد است. به نظرم کمی تند می رویم، در تمام دنیا سوپراستارها جزئی تفکیک ناپذیر و درآمدزا در چرخه غول آسای صنعت سینما هستند و به نوعی وجودشان لازم است؛ هم از جهت تحریک تقاضا و مخاطب و تضمین فروش، هم از جهت تامین خوراک خبری رسانه ها با حاشیه های زندگی شان. و کمتر منتقد و مخاطبی در آمریکا یافت می شود که مثلا بگوید جنیفر لوپز یا مگان فاکس در فلان فیلم بازی ضعیفی ارائه داد و بازیگر نیست.

کوروش دوستان یا (ایرانی هفته)

«روز کوروش» پادشاه هخامنشی و تجمع دوستدارانش در پاسارگاد که منجر به واکنش  نیروهای انتظامی شد. در ابتدا به رسم روشنگری بگوییم که بر اساس تمامی دانشنامه های معتبر و با ارجاع به «رویدادنامه نبونعید» که یک کتیبه بابلی است، ۲۹ اکتبر سالروز ورود کوروش بزرگ به بابل می‌باشد و برخلاف تصور عامه روز تولد وی مشخص نیست. از طرفی روز کوروش در هیچ تقویم رسمی در دنیا و سازمان ملل ثبت نشده است و صرفا یک روز غیررسمی ملی است.

احتمالا تصاویر مربوط به روز هفتم آبان ماه امسال در پاسارگاد را دیده اید، ترافیک عجیب و غیر طبیعی در مسیرهای منتهی به آرامگاه کوروش و ازدحام مردم که مطابق انتظار تب ایران باستان پرستی احساسیِ سال های اخیر و به مدد شبکه های اجتماعی قابل پیش بینی بود، البته که تا حد زیادی هم با کنترل و وسواس نیروهای نظامی همراه شده بود. این تب را در این چند ساله به طور جدی دیده ایم و خیلی هایمان هم مریض همین تب شده ایم. نشانه هایش هم یکی دوتا نیست، اسامی فارسی و حساسیت عجیب برای نام هایی که فقط باید فارسی باشند تا دستبند و گردنبند هایی که به تمثال «کوروش» و اهورامزدا و..آذین شده اند و حتی دیوارهایی که شاید ریخت درستی نداشته باشند، اما منشور کوروش را نصب شده دارند و اصلا همین فضای مجازی که در اشکال گوناگون در هر زمینه جمله ای راهگشا و مطابق سبک زندگی و سیاست قرن ۲۱ از کوروش دنبال خودش دارد. این ها همه تبلور پدیده ای اس که علمای سیاست و تاریخ، ناسیونالیسم کور می خوانندش. اما چرا ناسیونالیسم پناه خوبی برای ایرانی امروز شده؟ و چرا این احساس رمانتیک و کور است؟ (به جای ملی گرایی، به رسم آکادمیک ناسیونالیسم می گوییم زیرا واژه «ملی گرایی» در زبان ما بار معنایی دارد که گویای Nation و ناسیونالیسم نیست)

photo هفت چهره و خبر مهم در هفته ای که گذشت

«ناسیونالیسم»از یک عامل نشات نمی گیرد. یک جریان کلی در دنیا به راه افتاده که «ناسیونالیسم» را دوباره پس از چند دهه تیتر یک خبرها کرده است. از انگلیس که منجر به جدایی این کشور از اتحادیه اروپا شد (چون منافع انگلیسی ها را در مقابل مهاجران تامین نمی کرد به طور خاص منافع اقتصادی) یا آمریکا و پدیده ترامپ که یک بال آن در کنار عوام گرایی، ناسیونالیسم افراطی است و شعارش  Make America again Great. این ها یعنی این که ناسیونالیسم در دنیا آن هم در سطح بالا و گسترده اش دوباره جان گرفته است.

مورد بعدی اما خاص تمدن های کهن مانند ایران است که قرن ها و هزاره ها، گذشته های با شکوه و پرافتخاری داشته اند. نگاه به گذشته در چنین جوامعی دو حالت دارد، گروه اول جوامعی اند که هویت و جایگاه امروزشان مشخص است و از سطح فردی تا جمعی تکلیف شان با خودشان معلوم است و مخلص کلام اینکه زندگی شان را می کنند و خیلی کاری به عظمت گذشته شان ندارند مانند ایتالیا، هند یا یونان.

گروه دوم جوامعی هستند که نگاهشان همیشه حسرت بار است، خصوصا پس از تغییراتی که در نقشه امپراطوری های بزرگ و معادلات و مناسبات سیاسی حادث شد؛ مانند ایران یا ترکیه و بعضی روس ها. ما هیچوقت به آن شکوه گذشته (بر فرض صحت) بازنگشتیم و بیراه نیست که حال و روز امروزمان را مطلوب ندانیم (در قیاس با دیگر مناطق خاورمیانه حال بدی نداریم اما در قیاس با گذشته های دور خودمان شاید نه). ما کشوری بودیم که از قرن ۴ هجری فاتحان عرب را مجبور کردیم که به زبان ما بیندیشند و بنویسند و زبان فارسی را در تمام منطقه خاورمیانه و اوراسیا با فرهنگ مان غالب کردیم، همین اتفاق با مغولان نیز تکرار شد و فرهنگ ایرانشهری به شرق گسترش یافت و هند را هم در برگرفت. به امپراطوری عثمانی که کل نقشه جهان اسلام را یک جا بلعید اجازه تسط ندادیم و …

در حقیقت، ایران باستان و نژاد آریایی و به طور خاص مقبره کوروش و اسم او نمادی از فرار رو به جلو جامعه ای است که از وضعیت امروزش اعلام برائت می کند، امروزی که مال خودش نمی داند. نارضایتی ما از امروز فارغ از جنبه های سیاسی قضیه که ارزش تاریخی ندارند، از دو جنبه «هویت» و فرهنگ و قدرت است. ما همواره جزء چند قدرت اول دنیا بودیم و امپراطوری ها و دولت هایی داشتیم به وسعت چند برابر خاک امروزمان. از طرفی دیگران از فرهنگ ما تاثیر می گرفتند و بر آنان غالب بودیم. پس آن تاریخ کهن می تواند احساس رضایت و هویت و آرامش خوبی بدهد (در روزهایی که از لباسی که به تن می کنیم تا همه وسایل زندگی مان، یک سره از خودمان و و مخلوق خودمان نیست) ، اما این آرامش دل در ناسیونالیسم احساسی دارد، چون لزوما تغییری در حال و روز جهان واقعی نمی کند و کسی خارج از این مرزها اهمیتی نمی دهد که در گذشته چه بودیم. به قولی یک وضعیت انتزاعی (دور از واقعیت) شیک و حسرت آور است و مرهمی بر زخم ها و ضعف های امروزمان.

همه ی این حرف ها و وصف  دنیای این روزهای ما به خودی خود تولید بحران نمی کند، وضعیت جایی بغرنج می شود که ما در تقابل دو پازل هویتی گل درشت قرار می گیریم؛ هویت ایرانی در مقابل هویت اسلامی. از همین نقطه وضعیت متخاصم و نا به هنجار می شود، نام های مذهبی در قرائتی کهنه تصور می شود و در قرائتی دیگر نماد تدین و اخلاق گرایی است و کوروش و داریوش نماد تمدن و فرهنگ (بد برداشت نشود، منظورمان این نیست ضد تمدن و فرهنگ اند) ، باقی اش را هم که می دانید.

غافل از این که هویت تک ساحتی و یک بعدی نیست و با یک متغیر سنجیده نمی شود، هویت در گذر زمان و از «انباشتِ تاریخی» ریشه و شکل می گیرد؛ حال هر ملتی تاریخ طولانی تری داشته باشد این هویت چند بعدی تر و پیچیده تر و متغیرتر است. از طرفی میان اجزاء هویت نمی توان خط کشی کرد ( ایرانیت با اسلام عجین شده، از طرفی فرهنگ ترکان مغول نیز بسیار بر ما تاثیر گذاشته؛ ما نیز بر اعراب و مغولان تاثیر گذاشته ایم) میتوانیم بگوییم فلان رفتار و رسم و فکر را از فلان ملت و تمدن گرفتیم اما نمی توانیم بگوییم چند درصدمان عربی است، چقدر ترکی و هندی و مغولی و الی آخر.

غرض اینکه ما باید بپذیریم که هم ایرانی هستیم و هم مسلمان. این که کدام تقدم دارد و کدام تاخر بحثی است که نه تنها هیچ مبنا و ارزش علمی و دستاوردی ندارد بلکه فقط فضا را دوقطبی و اندیشه را کور می کند و ما را به بیراهه می کشاند. از نظر جامعه شناسیِ سیاسی و تاریخی، ما نیز مانند تمام ملت های دیگر پس از چند هزاره انباشت تاریخ و تمدن، امروز « آن چیزی که هستیم» هستیم، از فرد تا گروه در همه سطوح و شئون.

پی نوشت: با همه کثرت قومی و نژادی و مذهبی در طول تاریخ ایران تا به امروز، همواره حول محور «ملیت» وحدت وجود داشته است. ما یک کشور و یک ملیت داریم و آن ایران است و «ملیت ایرانی» .



جدیدترین مطالب

امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

نظرات