پیام سلام مجله آموزشی سرگرمی سینمایی > خواندني ها > انشا در مورد یک روز برفی برای دانش آموزان

انشا در مورد یک روز برفی برای دانش آموزان

خواندني ها | ۱۶ آذر۱۳۹۴ | 36740 بازدید | نظرات

photo انشا در مورد یک روز برفی برای دانش آموزان

به نام خداوند بخشنده و مهربان

موضوع انشا: زمستان یا توصیف یک روز برفی ( برای موضوعهای مشابه نیز کاربرد داد)

صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…
این بود انشای من.
پایان.

منبع: پیام سلام ای ار

 

انشای دوم

دوباره می آید، هر سا ل همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید. پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند. بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است . ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید. سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد. زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است. درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما. سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده، من نمی دانمک کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند، حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است. و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید یرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا . نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

 

انشای سوم

دی شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد.
همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت.
نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم
لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و
جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.
سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر.
من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم.
حتی برای برف بازی هم نرفته بودم.
و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام
حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم.
من در طول راه مثل همیشه به چیز های زیادی فکر کردم.
فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی
میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم.
آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم.
گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم.
به هر حال آن چه امروز گذشت
فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود
برای من اتفاق بیفتد نداشت و
من در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی
با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم
آهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.
و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی
که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش
و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و
در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت.
این بود انشای من.

 

انشای چهارم

آن شب سرد که همه در خواب ناز بودند، آسمان عروس دل ناز کش را برای دل یخ زده زمین چشم روشنی فرستاد. همان شب تور حریر آن عروس بر دامن سرد زمین پهن شد و زمین تاج مرواریدبند آسمان را بر سر گذاشت. اما در جشن زمین و آسمان کودکی غمگین بود. او که صبح روز قبل مرد کارتن خوابی را دیده بود که از شدت سرما به خود می لرزید، نمی توانست از زیبایی برف لذت ببرد. هوا سردتر و سردتر می شد و غم دخترک هر لحظه بیشتر! که نکند آن مرد بیچاره از سرما یخ کند. اما کاری از دست دخترک برنمیآمد و ناچار بود مرد را با تمام تنهایی هایش به خدا بسپارد. دانه های برف یکی یکی روی زمین می باریدند و گونه های آسمان از شادی سرخ شده بود. سیاهی شب هم نمی توانست از زیبایی عروس آسمان ها بکاهد اما دل دخترک مانند قلب بچه آهو در سینه می تپید و از آسمان می خواست که به مرد کارتن خواب رحم کند. آسمان اما، پر شورتر از همیشه می بارید و می بارید.

خوردن یک فنجان چای داغ دراین هوا می چسبد اما دخترک آزرده می گردد که ای کاش مرد کارتن خواب هم می توانست در لذت خوردن یک فنجان چای داغ در گرمای دلچسب خانه با او سهیم شود اما، افسوس که آرزوهای او اگر چه خیلی کوچک بودند اما او قادر به عملی کردن آن ها نبود. تیک تیک ساعت به او می فهماند که وقت خواب رسید و باید به رختخواب برود وقتی وارد رختخواب گرم و نرمش شد دایم در این فکر بود که آیا مرد کارتن خواب امشب در یک رختخواب گرم خواهد خوابید یا مثل هر شب آسمان سقف خانه اش و زمین فرش زیر پایش خواهد بود. آن هم چه زمین وآسمانی! آسمانی که آن شب هوس کرده بود تمام ماهی ها را به شام دعوت کند و بر سرشان تور مروارید بریزد و زمینی که آغوش خود را باز کرده بود تا چشم روشنی آسمان را مشتاقانه بپذیرد. دخترک اما در این هیاهو فقط در فکر آن مرد بود و بس! و می اندیشید که ای کاش یک نفر پیدا می شد و مرد را با خود به یک جای گرم می برد. در همین فکرها بود که خوابی عمیق چشمانش را پوشاند و او آرام به خواب رفت.

صبح روز بعد که خورشید چادر طلا یی ا ش را روی صورت دخترک پهن کرده بود او با دلهره از خواب بیدار شد. زمین پر از برف بود و پسرک همسایه با شور و هیجان آن سوی پنجره مشغول درست کردن یک آدم برفی بود. دغدغه پسرک یافتن هویج برای دماغ آدم برفی اش بود و با داد و فریاد از مادرش می خواست که هر چه سریع تر برای آدم برفی اش یک هویج پیدا کند. اما دخترک به چیزی غیر از این ها فکر می کرد.

تعطیلی مدارس از رادیو و تلویزیون اعلا م شده بود. دخترک می توانست تا هر وقت که دلش می خواست در رختخواب بماند و از روز برفی اش لذت ببرد، اما نگرانی دخترک به او اجازه نمی داد که راحت و آسوده در خانه بماند.

او سراسیمه تر از همیشه سراغ لباس هایش رفت تا هر چه سریع تر از خانه بیرون برود و دوست کارتن خوابش را در کوچه مقابل پیدا کند.

دیدن مرد کارتن خواب در این لحظه بیشتر از هر چیز می توانست دخترک را آرام کند.

وقتی از خانه خارج شد هیاهوی بچه هایی که برای برف بازی ازخانه بیرون آمده بودند، لحظه ای او را شاد کرد اما حالا فرصت بازی کردن نبود واو باید به سراغ مرد کارتن خواب می رفت. راه رفتن در برف برایش سخت بود و نمی توانست فاصله بین دو کوچه را به تنهایی طی کند و باید از مادرش کمک می گرفت. بنابراین انگشت کوچکش را روی زنگ خانه گذاشت و از مادر خواست که هر طور شده او را همراهی کند.

مخالفت های مادرهم نتوانست او را قانع کند و سرانجام او دست در دست مادرش به سراغ مرد کارتن خواب رفت. با این که برف بند آمده بود اما راه رفتن در کوچه خیلی سخت بود و هر آن احتمال داشت پای دخترک سر بخورد و او را دچار درد سر کند. اما این چیزها مهم نبود و او باید هر چه سریعتر مرد کارتن خواب را می دید.

با خودش فکر می کرد شاید شب گذشته یک نفر او را به خانه خود برده باشد و یک غذای گرم به اوداده باشد. شاید هم حالا مرد کارتن خواب با خوشحالی در حال درست کردن آدم برفی باشد. درست مثل پسر همسایه!

در همین فکرها بودکه به محل سکونت مرد کارتن خواب نزدیک شد. به محض رسیدن به محل، دوست کارتن خوابش را دید که مثل همیشه روی یک تکه کارتن خوابیده و پتوی نمناکی را روی سرش کشیده. نزدیکتر که شد او را صدا کرد، آقا… آقا… با شما هستم. صدایم را می شنوید؟!

اما مرد ژولیده جواب دخترک را نمی داد. مژه هایش بر اثر بارش برف سفید شده بود و رنگ به صورت نداشت. دخترک نزدیک رفت و مرد را تکان داد اما مرد باز هم جوابش را نداد دخترک وحشت کرده بود. نمی خواست باور کند اما حقیقت داشت. مرد کارتن خواب دیگر نفس نمی کشید. شاید شب برفی برای مرد کارتن خواب هم یک ارمغان داشت. ارمغان خداحافظی بازندگی سخت و طاقت فرسا!

دخترک که در کنار جسد مرد کارتن خواب اشک می ریخت، رهگذران بی احساسی را می نگریست که با اخم از خانه های خود خارج شدند و بیآنکه اطراف را بنگرند پا بر دل عروس آسمان گذاشتند و دل آن عروس را زیر پا گذاشتند. اما هیچ کس به سراغ مرد کارتن خواب نیامد و هیچ کس نپرسیدکه دیشب را چگونه سپری کرده است. سرانجام مامورین شهرداری جسد مرد کارتن خواب را بردند تا او را در سرپناه ابدیش به خاک بسپرند.

 

 


خدمات و محصولات

جدیدترین مطالب

امروز سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵

نظرات

  1. حمید گفت:

    سلام.
    متن قشنگیه

  2. محمد سینا ستاری نیا گفت:

    خیلی خوب بود ولی بیشترش کنید

  3. پانته ا گفت:

    خیلیییییییییییییییییییییییییییی عالییییییییییییییییییییییییییییییییی ممنونم فقط یکم کمه ولی عالییییییییییی

  4. محمدرضا گفت:

    یکم طولانیه.

  5. آرسام گفت:

    متن خیلیییییییییییییییییی قشنگیههههههههههههههههههههههههه

  6. علی اصغر گفت:

    سلام بسیار زیبا بود ولی …

  7. علی اصغر گفت:

    سلام بسیار زیبا بود ولی …
    ق

  8. لیلا گفت:

    عالیییییییییییییییییی بود .فقط کم بود

  9. پریا گفت:

    انشای ۴ زیبا بود ☺

  10. هوین گفت:

    انشای ۳ زیبا بود

  11. فاطمه گفت:

    متنش خخییللیییی عااالللیییهههه،فقط یه زره کمه

  12. Asal گفت:

    خیلیییییییییییی عالییییییییییی بود

  13. 💖کیانا جون💖 گفت:

    خیلی قشنگ بود خیلیییییییییی

    مخصوصا انشای چهارم
    ستاره هاش★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★😍😘

  14. فاطمه گفت:

    انشای ۴ مرد کارتن خواب عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بوددددد

  15. سپیده گفت:

    خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عالیییییییییییییییییییییییییی بوددددددددددددددددددددددددددد
    دمتون گرم خیلی دوست داشتم مخصوصا چهارمیه

  16. کیوان وهلیاوسیماونیما ودیاناوپاشاوجیاوساسان واشکین وفاطی گفت:

    ما نه دوستیم وعاشق همدیگه وقتی انشاهاتونو خوندیم خیلیییییییییییییییییییییییییییی لذت برد
    یمممممممممممممممممم دمتووووووووووووووووون گرم

  17. رامين آزاد گفت:

    عالی بود فقط انشای شماره۱کم بود.

  18. امیر مسعود گفت:

    عالی بود فقط بند مقدمه نداشت

  19. امیر مسعود گفت:

    عالی بود فقط بند مقدمه نداشت
    و انشای شماره یک هم کم بود ولی خوب بود ★★★★★★★★★★★★★★★★★

  20. نیما گفت:

    متن ۴خیلی خوب بود

  21. melisa گفت:

    قشنگ بود ولی نظر دادن نمیخواست که

    چون میمونی بخندی یا گریه کنی

  22. melisa گفت:

    یادم رفت بگم آفرین به اونی که این انشاهارو نوشته

  23. 😊☺ نرگس جون 😇😆😅 گفت:

    خیلی هم عجیب نیود

  24. کوثر..... گفت:

    خیلی قشنگ بود مرسییییییییییییییییییییییییییییی دمتون گرمممم
    واقعا لذت بردم

  25. ایلا گفت:

    سلام خیلی قشنگ بووددد
    دمتون گرم واقعا رودست دوست پسرم زدم
    مرسیییییییییییییییییییی

  26. یاسین داودی ... گفت:

    ممنون از این انشا تون
    خشگل بود
    ایلا خانم رودست من نزدیییییییییییییییییییییییییییی
    شرط که یادت نرفته که عزیزمممممممممم

  27. زینب جون گفت:

    خیلی عالیه فقط خیلی کمه

  28. کوثر پیلبان گفت:

    خیلی قشنگ بود مرسیییییییییی
    دمتون واقعا گرم گرممممممم
    ممنون از این انشا تون چون روپسر عمم کم کردممممممممم…………………..

  29. ممحمد رضا...... گفت:

    سلام قشنگ بودددددددددد
    کوثثثثثثثثثثثثررررررررررررررررررررر
    روموووووو ککککککککمممممممممممم کردییییییییییییی
    دختتر دایییییییییییی……………………………………………………………………….

  30. کوثر پیلبان گفت:

    مرسی…

  31. یاسین داودی گفت:

    جالب بود………

  32. لاله گفت:

    خیلی خوب نبود

  33. Nastarannnnnnn گفت:

    متن ۴ بسیییییییییییییییییییییییییار زیباااااااااااااااااا بوددد

  34. مونا گفت:

    خیلی عالی بود

  35. ثنا گفت:

    بدترین انشا ها بود

  36. شیوا گفت:

    خیلی بد بود

  37. ALI.BLACK گفت:

    خیلی خوب بود…TNX

  38. امیررضا گفت:

    خیلی خوبه ممنونم

  39. محمدرضا&سمیرا گفت:

    very nice.tanks

  40. ماهان گفت:

    با این انشااااااااااااااات

  41. حمیده گفت:

    بد نبودند دلتون هم بخواد انشاها به این خوبی

  42. علی نوری گفت:

    خیلللللی زیبااابببود

  43. مهرناز گفت:

    خوب بودمخصوصا انشای چهارم

  44. محمد گفت:

    انشای ۱و۴زیبا بود.دستتون درد نکنه.

  45. فاطی جون گفت:

    من متن را نخواندم ولی در کل خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود .